أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

94

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

گفتندى : اينك نزديك رسيد پيغمبر آخر زمان در مكّه كه ما در توراة ميخوانيم چون او بيايد ما تبع او شويم و با او ايمان آوريم و از شما انتقام كشيم اينان با يكديگر گفتند : همانا اين پيغمبر كه جهودان ما را به او مىترسانند اينست بيائيد تا ما سبق بريم و به او ايمان آوريم تا اين دست ما را باشد بريشان و ايشان را نبود بر ما و باشد كه خداى تعالى ببركت او اين فتنه و شرّ از ميان ما بردارد ايشان هر شش ايمان آوردند و گفتند : يا رسول اللّه ما با مدينه رويم و قوم را با تو دعوت كنيم و حديث تو بگوئيم همانا اجابت كنند چون با مدينه آمدند حديث رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كردن گرفتند و دعوت به او و با دين او ، حديث او در مدينه فاش شد تا هيچ سراى نماند كه درونه حديث رسول كردند تا سال ديگر كه وقت موسم بود دوازده مرد برخاستند ده از خزرج و دو از اوس بيامدند و رسول را صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هم بعقبهء اوّل ديدند رسول را بيعت كردند و ايمان آوردند على بيعة النّساء يعنى « يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ » الايه و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ايشان را گفت : اگر وفا كنيد بهشت بجزا يابيد و اگر در بعضى خيانت كنيد شما را نكبتى رسد در دنيا يعنى آن گناه بر شما پيدا شود و حدّ زنند شما را باشد كه كفّارت آن باشد و اگر خداى تعالى بر شما بپوشد آنگه يا شما را بقيامت عذاب كند يا عفو كند اين در مشيّت خداى است و اين پيش از آن بود كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بجهاد فرمودند ايشان اسلام قبول كردند و با مدينه شدند و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مصعب بن عمير بن هاشم بن عبد مناف را با ايشان فرستاد تا قوم را دعوت كند و اينان را قرآن و شرع آموزد بيامد و بسراى اسعد بن زراره فرو آمد او از آن دوازده مرد بود كه در عقبه به پيغمبر ايمان آوردند و بيعت كرده و مردم را قرآن مىآموخت و قرآن بر ايشان ميخواند و او را در مدينه مقرى خواندند اوّل كس را كه در مدينه مقرى خواندند او بود روزى سعد بن معاذ اسيد بن حصين را گفت : بيا تا برويم و اين دو مرد را كه اغوا و اضلال سفيهان قوم ما ميكنند زجر كنيم و برانيم ايشان را و تو خود برو كه اسعد پسر خاله منست من ازو شرم دارم و سعد و اسيد هر دو رئيس و مهتر قوم بودند اسيد حربهء برگرفت و آمد تا بحايطى كه ايشان در آنجا بودند اسعد اسيد را بديد مصعب را گفت : اين سيّد قوم است تا دانى كه : سخن چگونه بايد گفتن اسيد فراز آمد و روى در مصعب نهاد و گفت : بلفظى درشت و روى ترش بچه كار آمدهء و سفهاى